آذر ماه ۱۳۹۵، آلمان

Play Sound Stop Sound بار اول بود تصویر مردی سالخورده را در تقلای به دوش کشیدن باری سنگین می‌دیدم. تصویر، چهره ی مردی کرد بود به نام خِضر. آن روز جهان پر بود از تصاویر او. صورت پیر مرد بر اثر عفونت لثه ورم کرده بود. به سختی بار را بر دوش خود جای می‌داد و رو به دوربین می‌گفت، هفتاد سالِ است. می‌گفت برای سیر کردن شکم زن و بچه اش راهی جزء کولبری برایش باقی نمانده. خِضر تنها نبود. پیرامونش پُر بود از مردان پیر و جوان، همه مثل هم. همانندیشان در جَبر زندگی‌شان بود؛ بیکاری، جَبر سرنوشتشان. پیِ کار میگشتند و کاری نبود. به کار جان فرسایی تَن می دادند تا زن و بچه شان گرسنه نمانند. بارهای سنگین را بر دوش می‌کشیدند نفس زنان وعرق ریزان، در کوره راه‌های کوهستانِ عراق و ایران. کوه به کوه راه می‌بُریدند. هر روز رنجی تازه بود و هر لحظه خطری در کمین جان.

رنج خِضر بغض روح و بار خاطرم شد، دو ماه بعد به ایران رفتم.

سیزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵، صفر مرزی، سردشت

«هر بار برای قاچاق به مرز می‌آییم، جانمان را می‌فروشیم تا نان فردایمان را در آوریم.»
بهمن ۱۷ ساله این را می‌گفت. بهمن را در یک عصر زمستانی در حالی که سوار بر قاطر از کوهستان بالا می‌رفت، دیده بودم؛ در صَف دراز قاطرسوارنی در پیچ های کوهستان که به مار پیچ خورده ای می ماند که ابتدا و انتهایش در مِه گم بود. می‌گفت به ما می‌گویند قاچاقچی! می‌گویند کارتان خلاف است. خب ما خودمان این را می‌دانیم. وقتی که هیچ کسب و کاری نیست، ناچاریم. ناچاریم به این کار پر خطر در این جهنم سرد. می‌گفت دردها یکی دوتا نیست. تیراندازی مأموران مرزی درد بزرگ‌تری است؛ دردی به مراتب جان‌سوزتر از کولبری در برف و کولاک. می‌خواهی نان زن و بچه ات را در بیاوری، اما از چهارسو به تیر می‌زَنندت. به جُرم کولبری؛ به اسم قاچاق.

Show Caption Show Caption
دو کولبر در حال پایین آمدن از ارتفاعات کوهستان می‌باشند. آنها در نیمه شب از مرز رد شده‌اند. وزن بار، بسته به جنس کالا بین چهل تا یک‌ صد کیلو گرم می‌باشد. آنها مسیر را پیاده طی می‌کنند و حدود هشت ساعت در راه هستند. مبلغی که آنها برای این کار دریافت می‌کنند بین یک صد تا دویست هزار تومان می‌باشد. کوهستان مرزی، شهرستان پاوه. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶
Show Caption Show Caption
پس از فراز و فرود فراوان، کولبران به روستا رسیده‌اند. صاحبان‌بار، بارهای خود را به سرعت از کولبرها تحویل می‌گیرند. آنها تلفنی بار را در عراق می‌خرند، و از کولبران برای وارد کردن آن به ایران بهره می‌گیرند. بارها به سرعت سوار وانت می‌شود، تا به مقصد بعدی فرستاده شود. این مرحله پُراضطراب است. در صورت رسیدن مأمورین انتظامی تمام بار مصادره می‌شود. رانندگان با وانت‌های بدون پلاک و یا با پلاک جعلی تردد می‌کنند. و برای در اَمان ماندن از گشت بازرسی نیروی انتظامی از مسیرهای سنگلاخی و کوهستان عبور می‌کنند. جاده‌ی اورامان به مریوان. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶

ایران طولانی‌ترین مرز را با کشور عراق به طول ۱۴۵۸ کیلومتر دارد. استان‌های آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه از استان‌های کردنشین ایران‌اند. مردمان این استان‌ها اهل سنت‌اند. جمعیتی بیش از ۴۰ هزار نفر در شهر و روستاهای این مناطق از قاچاق کالا (لوازم خانگی، پارچه، سیگار، مشروب و…) نان خانواده های خود را در می‌آورند. عموم خانواده های این مناطق پر جمعیت‌اند و این یعنی که روزی ۴۰۰ هزار نفر به قاچاق وابسته است. افراد زیادی نیز با فروش این کالاها در بازارچه‌های مرزی و یا دلالی و حمل کالا به شهرهای مرکزی امرار معاش می‌کنند.

من در طی هفت سفر زمینی در سال ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ بیش از ۲۰ روز در این مناطق عکس گرفتم.

در میان کولبران افراد زبده و راه بلدی هستند که وظیفه دارند با دوربین های شکاری، اَمن و نااَمن بودن مسیر را زیر نظر داشته و با بی‌سیم آن را گزارش دهند.

روستای دولِ بید، شهرستان سردشت. هفدهم اسفند ماه ۱۳۹۵

«حق ما این نیست. ما هشت سال آزگار از این مرزها در جنگ ایران و عراق دفاع کردیم. خون دادیم. اکنون فرزندانمان برای یک لقمه نان مجبورند همچون حیوان بر پشتشان بار حمل کنند و سر آخر هم جانشان را بگذارند روی این کار. آنها ما را همچون حیوان شکار می‌کنند.»

درویش محمد، شهرستان سردشت

Show Caption Show Caption
شفیع بیست و هفت سالِ در زمستان (۱۳۹۵)، هدف گلوله‌ی هنگ مرزی قرار می‌گیرد. گلوله به سینه راست او اِصابت می‌کند و او را از اسب به روی صخره‌ها پرت می‌کند. در اثر برخورد شدید پشت سرش به صخره‌ها دچار ضایعه‌ی نخاعی می‌شود. امروز او کاملاً فلج است. پدرش را در بیمارستان ملاقات کردم. محمد، خود سی سال کول بر بوده و هفت فرزند دارد. با چشمانی پراَشک می‌گفت: «نمی‌خواستم فرزندانم کول بر شوند، ولی چاره چیست! وقتی نان برای خوردن نداریم. حق ما این نیست. ما هشت سال آزگار از این مرزها در جنگ ایران و عراق دفاع کردیم. خون‌ دادیم. اکنون فرزندانمان برای یک لقمه نان مجبورند همچون حیوان بر پشتشان بار حمل کنند و سر آخر هم جانشان را بگذارند روی این کار. آنها ما را همچون حیوان شکار می‌کنند.» درمانگاه سردشت. شانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
روستای ناو در چند صد متری سد داریان قرار دارد. چهار سال قبل آنها در زمین‌های خود مشغول کشاورزی بودند. بعد از آب‌گیری سد، زمین‌ها به زیر آب رفت. اکنون بیشتر اهالی این روستا از طریق کولبری اقتصاد خانواده‌ی خود را تأمین می کنند. تعدادی نیز قایق تهیه کرده‌اند و بارهای قاچاق را به روستاهای اطراف انتقال می‌دهند. روستای ناو. دوم تیر ماه ۱۳۹۶
Show Caption Show Caption
این کلاس درس ابتدایی برای دانش‌آموزان روستاهای مرزی ساخته شده است. سیزده دانش آموز دارد. شِش نفر از آنها به دلیل بارش برف و دور بودن خانه‌هایشان چند روزی به مدرسه نیامده‌اند. کلاس در مقطع تحصیلی یکم تا چهارم ابتدایی می‌باشد. و معلم به هر دانش‌آموز بر اساس پایه ی تحصیلی‌اش درس می‌دهد. روستای دولِ بید، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
هر چهار نفر، دوبه دو با هم برادر بودند. همانند آنها در روستاهای مرزی کم نبود. جوانانی که در شهر کاری پیدا نکرده و به ناچار خانواده های خود را ترک کرده بودند. و به روستاهای مرزی آمده‌ بودند. اتاقی اجاره کرده بودند به همراه طویله ای برای نگهداری اسب و قاطرهایشان. معمولا هر سه روز از کوهستان صعب العبور و پرخطر می‌گذشتند. و به عراق می‌رفتند. یوسف برادر بزرگتر که همسر و دو فرزندش را در شهر رها کرده و به اینجا آمده می‌گفت: « من دوسال رفته بودم تهران، کار می‌کردم. بنایی می‌کردم. آن هم تعطیل شد. به شهرمان برگشتم و بی‌کار بودم. اکنون هم قاچاق می‌کنم. نمی‌دانم شب که به مرز می‌روم زنده برمی‌گردم و یا جنازه‌ام را برای خانواده‌ام می‌برند. اگر این کار را هم نکنم زن و بچه ام گرسنه می‌مانند». روستای درمان آباد، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵

با نزدیک شدن به عصر، کولبرها از روستا و شهرهای اطراف به سمت کوهستان می‌آیند و به صورت کاروانی از مرز عبور می‌کنند. در بین آنها از بچه های سیزده- چهارده سال تا مردان هفتاد- هشتاد سال حضور دارند. جوانان تحصیل کرده‌ی نا امید از بازار کار نیز، تعدادشان کم نیست.

محدوده ی مرزی، روستای بیوران، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵

«پرولتاریا جزء زنجیرهایشان چیزی
برای از دست دادن ندارند.»

کارل مارکس

کولبر: «به دوش برنده»

Play Sound Stop Sound ساده است تا زمانی که حرفه‌ات نباشد. برای آنها اما حرفه‌شان بود. حرفه‌شان بود و حرفه، در چهره پیدا بود. کولبر، دیگر یک واژه ساده نبود. کولبر گره خورده بود با نام مردانی که درخت بودند و ریشه‌هاشان درون خاک. انگار در این بخش جهان تاریخ به شکلی دیگر رقم می‌خورد. «اکنون» در «گذشته» تنیده بود. خستگی تن بود و بوی باروت. هر بار، باری از آن سو به این سو می‌کشیدند. دیگر زمین در انتظار شخم نبود. پیش تر، این خاک از قدم‌هاشان شخم خورده بود. چهره‌های رنج کشیده ی این مردان، خاک را هم فسرده بود. زمین را یارای بذری نبود.

Show Caption Show Caption
«من لیسانس کامپیوتر دارم. شهر ما کوچک است، کار پیدا نکردم. مدتی بنایی می‌کردم ولی چون شهرمان کوچک است و همدیگر را می‌شناسند پولت را نقد نمی‌دهند. کار می‌کنی ولی پولت را یک یا چند ماه بعد می‌دهند. من تازه ازدواج کرده‌ام. بی پول که نمی‌شود زندگی کرد. همسرم با کولبری مخالف است. همیشه اضطراب دارد تا من سالم از مرز برگردم. خب چاره چیست! از خانه نشستن وبی‌پولی بهتر است.»
خسرو، ۲۵ سالِ
محدوده مرزی، کرمانشاه. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶

Play Sound Stop Sound روز از غروب گذشته بود و کوهستان سراسر سیاهی بود. ترسیده بودم. لباسم از باران دَم غروب خیس بود و حالا دیگر بفهمی نفهمی داشتم یخ می‌زدم. بعد ظهر، به همراه قاچاقچیان به سوی مرز حرکت کرده بودیم، قرار بود به همراه آنان از کوهستان مرزی به عراق برویم و با آنها برگردیم. آنها نمی‌پذیرفتند که من هم‌سفرشان باشم. اول مخالفت کردند، بعد با سماجت من رضایت دادند. این‌طور نبود که کاری برای من بکنند یا قاطری در اختیار من قرار دهند. مجبور شدم پا به پایشان پیاده بروم.

با شروع تاریکی همه چیز تغییر کرد. به نقطه ی صفر مرزی رسیدیم، صدای تیربار، سکوت کوهستان را در هم شکست. چیزی پیدا نبود. هرکس جانش را برداشته بود و از مَهلکه می گریخت. انگار صداها می گریختند؛ صدای نفس های پیاپی و مضطرب، صدای سر خوردن سُم ضربه ی اسبان و قاطران روی صخره های یخ زده. وحشت از گلوله و سقوط ترس به جان می ریخت. همه رفتند؛ من ماندم و سکوت و سیاهی.

به سَرم زد تا راه رفته را بازگردم. دست و پایم یخ کرده بود. رَمقی برایم نمانده بود. اما در برابر سرما مقاومت می‌کردم. می‌خواستم به مقصد برسم. در آن صخره های پوشیده از برف و یخ برایم بیش از چند متر جلو رفتن میسر نبود. راه را بلد نبودم. از پا افتادم.

Show Caption Show Caption
فرامرز هفته ای دو بار از مریوان به مرز می‌آید. (فاصله ای در حدود یک صد و سی کیلومتر) به دلیل صعب العبور بودن این مرز، تنها با اسب و قاطر امکان عبور از آن وجود دارد. معمولاً از این مسیر نوشیدنی‌های الکلی وارد می‌شود. از جهت عبور و مرور و تیراندازی مأمورین، از پرخطرترین مرزهای قاچاق در این منطقه می باشد. کاروان در این محل می‌ایستد تا هوا کامل تاریک شود. و نفری که جلوتر از کاروان رفته با بی‌سیم باز بودن راه را گزارش کند. هفته‌ی گذشته دونفر از دوستان فرامرز با شلیک مأموران مرزی در این منطقه کشته شدند. صفر مرزی، شهرستان سردشت. سیزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
«نهمین وانتی‌ست که در این چهار سال خریده‌ام. تا کنون هشت بار ماشینم را مصادره کرده‌اند. ما همیشه از جاده های سنگلاخی و کوهستان عبور می‌کنیم تا در دام مأمورین نیفتیم. بعضی مواقع نیروهای انتظامی در این مسیر کمین می‌کند و دیگر امکان فرار نیست. خیلی که زرنگ باشیم ماشین و بار را رها کرده و خودمان را نجات می‌دهیم. بارها به ماشین من تیراندازی کرده‌اند. خیلی خوش شانس بوده‌ام، زنده مانده‌ام. ماشینهای ما پلاک ندارند و یا پلاک های تقلبی روی آنها نصب می‌کنیم. برای مسیر پانزده‌ کیلومتری (از روستا تا سردشت) بیشتر از سه ساعت در راه هستم و کرایه ای حدود یک میلیون می گیرم. این کرایه ی حمل مشروب می باشد. بارهای دیگر از نصف این هم کمتر است.»
نوزاد، راننده ی وانت
خروج از روستا به کوهستان برای دور زدن پاسگاه، سردشت شانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
«این طور نیست که مأموران، برادران و دوستان ما را بکشند و ما بی‌تفاوت بمانیم. ما انتقام خونی را که آنها می‌ریزند می‌گیریم. آنها به سر ما شلیک می کنند. ما را سلاخی می‌کنند. بدون اخطار! بدون شلیک هوایی! این بی رحمانه نیست؟ مگر جرم ما چیست؟ اینجا کوچک است. به گوش ما می‌رسد که چه کسی در فلان شب تیراندازی کرده. به هر صورت او را پیدا می‌کنیم و انتقام می‌گیریم.» آنها روی موبایل این تصویر را به من نشان دادند و توضیح دادند که او مأمور بوده و کولبری را در مرز با گلوله کشته است. پس از آن برداران او، مأمور را پیدا می کنند و با خشونت او را می‌کشند.
روایت قاچاقچیانی که در مرز با آنها آشنا شدم. و شب بعد برای شام مهمانشان بودم.
چهاردهم اسفند ماه ۱۳۹۵

دامنه کوه با برف زیادی پوشیده شده است. امکان راه رفتن بر روی آن نیست. کولبران بارشان را بر روی برف به پایین سُر می‌دهند. دوباره آن را بر روی کول خود سوار می‌کنند و به راهشان ادامه می‌دهند. وزن بار بسته به جنس بین چهل تا یک صد کیلو گرم می‌باشد. و سوار کردن آن بر روی دوش به تنهایی دشوار است.

محدوده مرزی، کرمانشاه. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶

بیکاری، بزرگ‌ترین مشکل مرزنشینان است. نگاه ایدئولوژیک حاکم باعث شده است، ساکنان این مناطق به سبب تعلقات قومی و مذهبی خود، به مثابهِ «غیر» در نظر گرفته شوند. نگرانی دیگر حکومت، قدرت گرفتن جنبش‌های خودمختار کردنشین در مرزهای غرب و شمال غربی کشور است.

در نتیجهٔ این سیاستگذاریهای خاص، حوزه‌های فرهنگ، سیاست و به ویژه اقتصاد در این مناطق رشدی نکرده است. مرزنشینان نیز خود را قربانیِ تعریفی خاص از شهروند در قاموسِ رسمی می‌دانند و برخلاف مردم شهرهای مرکزی، بارِ شهروندی درجه دوم را به دوش می‌کشند. از این رو گرسنه نماندن و کاری برای خود دست و پا کردن را، مقدم بر رعایت قانون می‌دانند.

Show Caption Show Caption
شب قبل به دلیل تیراندازی مأمورین در مرز، همه به سرعت در کوهستان متفرق شدند. این باعث شد قاچاقچیان به اجبار از مسیرهای دورتر برای عبور از مرز استفاده کنند و نتوانند پیش از طلوع خورشید به داخل ایران بازگردند. آنها یک روز کامل در راه بودند. و یکی از قاطرهایشان را به همراه بار در طوفان کوهستان از دست داده بودند. روستای دولِ بید، سردشت. چهاردهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
بی‌سیم از وسایل مهم و با ارزش در میان قاچاقچیان است. آنها از طریق بی‌سیم می‌توانند از امنیت مسیر خبردار شوند. در میان آنها افراد زبده و راه بلدی هستند که وظیفه دارند با دوربین های شکاری، امن و نا امن بودن مسیر را زیر نظر داشته و با بی‌سیم آن را گزارش دهند. روستای درمان آباد، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
کروآن، کولبر هجده ساله ای که در بهمن گرفتار شده بود به دلیل سرمازدگی شدید، یک روز بعد جانش را از دست داد. او در آخرین پست تلگرام خود نوشته بود: «خدایا چرا این روزها زندگی این قدر سخت می‌گذرد.»
تنها در زمستان (۱۳۹۵) بیش از شانزده نفر به دلیل سرمازدگی در کوهستان، جانشان را از دست دادند.
آمبولانس امداد، روستای بیوران، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
Show Caption Show Caption
در شهر و روستاهای مرزی همیشه پُر است از مردانی که بیکارند. دور هم جمع می شوند. بازی می کنند. از رنج‌ و مِحنتی که برشان رفته سخن می گویند. «محمد را غرق در خون و آویزان بر روی قاطر دیدم. دوستانش او را از کوهستان با خود به پایین آورده بودند. فرزندم انگار سال‌ها بود به خواب فرو رفته بود. جان در بدن نداشت. می‌گفتند تمام تلاششان را برای نجاتش کرده‌اند، ولی نتوانستند او را زنده به روستا برسانند. یک ماه پیش از مرگش برای او نامزد کرده بودیم. محمد سربازی رفته بود. دانشگاه رفته بود. لیسانس داشت. در شهر هرچه گشت کاری پیدا نکرد. من و مادرش بیست و پنج سال برای او زحمت کشیدیم. جان فرزندانمان اینجا هیچ است. به چه جرمی محمد را کشتند؟ حتی یک مسئول دولتی برای دل جویی پیش ما نیامد.»
علی ۵۵ سالِ، پدر محمد
پارک سردشت. هفدهم اسفند ماه ۱۳۹۵

Play Sound Stop Sound آب آرام بود و سبز. قایق سنگین بود و تا نیمه در آب فرو رفته بود. چون تیغه ی تیزی آب را می شکافت و جلو می رفت. نزدیک روستا که رسیدیم، آب از صفا افتاد. انگار خالی بود روستا. خواب بود.
از قایق بیرون جَستیم و قایق را با طناب به باربند وانت بستیم. داخل قایق همه چیز آرام و امن بود. اما به محض بیرون آمدن ناامن شد. سرها همه به تَلواسه می‌چرخید.
بارها که خالی شد کار تمام بود. کار من تمام بود.

«شب پیش ما بمان، الان وسیله به شهر نیست.»

Show Caption Show Caption
«من و برادرم در قهوه خانه ی پدری‌مان کار می‌کردیم. همین پایین بود. سد را که آب انداختند همه دار و ندارمان به زیر آب رفت. قهوه‌خانه هم نابود شد. بعد از آن با رفقایم قایق خریدیم. باری که قبلا با وانت به روستاها می‌بردند را با قایق می‌بریم. اینجا هم یک روز بار هست یک هفته نیست. تا به حال دو بار آگاهی قایقمان را گرفته. مجوز نمی‌دهند. مجبوریم مخفیانه قایق به آب بیندازیم.»
بهیار، راننده قایق
سَد داریان. دوم تیر ماه ۱۳۹۶
Show Caption Show Caption
گردنه تَته صعب العبورترین گذرگاه منطقه، محل تلاقی دو استان کرمانشاه و کردستان می‌باشد. نیمی از سال به دلیل بارش شدید برف و کولاک بسته است. این گذرگاه بر مناطقی از اقلیم کردستان عراق مشرف است. روستای نخست در تصویر، هانی گَرمله در ایران و روستای دیگر، بیاره واقع در کردستان عراق می باشد. گردنه تَته، محل تلاقی استان کرمانشاه و کردستان. چهاردهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۶
Show Caption Show Caption
سد داریان در استان کرمانشاه واقع است. با آبگیری سد در سال (۱۳۹۴) باغات و زمین های روستاهای اطراف به زیر آب رفت. عده‌ی زیادی پس از آبگیری سد ناگزیر به مهاجرت شدند. عده ای هم ماندند. تعدادی از آنها قایق تهیه کردند و بر سَد انداختند. مدتیست از طریق حمل کالاهای قاچاق به روستاهای حوالی سد امرار معاش می کنند. بعد ظهر قایق‌ها را به آب می‌اندازند و در پایان کار آنها را از آب بیرون می کشند و به روستا می برند. سیگار، پارچه، لوازم خانگی و محصولات بهداشتی از عمده کالاهای قاچاقیست که از این طریق حمل می شود. سد داریان. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶
Show Caption Show Caption
سد داریان در استان کرمانشاه واقع است. با آبگیری سد در سال (۱۳۹۴) باغات و زمین های روستاهای اطراف به زیر آب رفت. عده‌ی زیادی پس از آبگیری سد ناگزیر به مهاجرت شدند. عده ای هم ماندند. تعدادی از آنها قایق تهیه کردند و بر سد انداختند. مدتیست از طریق حمل کالاهای قاچاق به روستاهای حوالی سد امرار معاش می کنند. بعد ظهر قایق‌ها را به آب می‌اندازند و در پایان کار آنها را از آب بیرون می کشند و به روستا می برند. سیگار، پارچه، لوازم خانگی و محصولات بهداشتی از عمده کالاهای قاچاقیست که از این طریق حمل می شود. سد داریان. چهاردهم اردیبهشت ماه ۱۳۹۶

« سرم را بالا آوردم و دیدم مأمور هنگ مرزی بالای سرم است، با یک سرباز بود. بدون اینکه حرفی بزند از فاصله ی دو- سه متری به زانوی پای چپم شلیک کرد. روی زمین افتادم. گفتم چرا شلیک می کنی؟ اینبار به پای راستم شلیک کرد. بعد هم راهشان را گرفتند و رفتند. تا کنون بیش از پنج بار پایم را عمل کرده‌ام و هنوز نمی‌توانم راه بروم. پای راستم کوتاه شده است. الان یک سال است خانه‌ی برادرم زندگی می کنم و زن برادرم کارهای من را انجام می دهد. برادرم هم پولی ندارد خرج دَوا و درمانم را بدهد. خودش بیکار است.»
فرهاد، کولبر

مریوان. نهم اسفند ماه ۱۳۹۶

با استناد به آمار ثبت شده در مراکز حقوق بشر، در دوازده ماه سال ۲۰۱۶ در مناطق کردنشین بیش از ۷۶ نفر کشته و ۶۴ نفر زخمی شده‌ا‌ند.
شلیک مستقیم گلوله‌ی نیروهای انتظامی، سرمازدگی و بهمن، سقوط از کوه، انفجار مین در مسیر از عوامل کشته و زخمی شدن کولبران کرد بوده است.

شفیع بیست و هفت سالِ در زمستان (۱۳۹۵) زمانی که سوار اسب در حال عبور از مرز بود، هدف شلیک مستقیم گلوله‌ی هنگ مرزی قرار می‌گیرد. گلوله به سینه راست او اصابت می‌کند و او را به روی زمین پرت می‌کند. براثر برخورد شدید پشت سرش به صخره‌ دچار ضایعه‌ی نخاعی می شود. امروز او کاملاً فلج است. پدر و مادرش او را هر روز برای فیزیوتراپی به درمانگاه می برند. به دلیل وضعیت مالی ضعیف، شفیع را بر روی یک در اتاق می‌خوابانند و حمل می‌کنند.

منزل پدری شفیع، سردشت. شانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵

Play Sound Stop Sound


«قاچاق کالا بسیار مهم است. گفته می‌شود ۱۵ میلیارد دلار صرف قاچاق می شود. این عدد حداقلی است که امروز گفته می‌شود. این خیلی رقم بالایست. تا ۲۰میلیارد و ۲۵میلیارد هم گفته می‌شود. این ها ضربه به اقتصاد کشور است. جلوی قاچاق باید گرفته شود. البته سوراخ دعا را گم نکنند. من مُرادم از قاچاق، فلان کوله بر ضعیف نیست که می رود آن طرف یک چیزی را بر می دارد روی کول خودش می آورد این طرف.
این ها که چیزی نیست، این ها اهمیت ندارد. با اینها مبارزه هم نشود اشکالی ندارد. من قاچاق های سازمان یافته و بزرگ را می گویم. ده ها کانتینر، صدها کانتینر، اجناس گوناگون قاچاق وارد کشور می شود.»
از متن دو سخنرانی آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران. فرودین ۱۳۹۶- اردیبهشت ۱۳۹۵

عکس و متن : محمدرضا سلطانی

برنامه نویس : منصور

ترجمه انگلیسی : خلیل رستم‌خانی

گرافیک : مینو حسن‌زاده

گفتار متن فارسی : علی جلالی

موسیقی : اَرشان


با تشکر از همه‌ی دوستانی که در این پروژه یاری رسانده‌اند به ویژه :
فرزانه جلالی
زینب تسبندی
عثمان مُزین
وریا دل‌انگیز
پیمان هوشمندزاده
مهدی دادخواه
کاوه رستم‌خانی
سورن پاگتر


کاری از محمدرضا سلطانی

© تمام حقوق محفوظ است